دلم تنگ است دلم تنگ است دلم اندازه حجم قفس تنگ است سکوت از کوچه لبریز است صدایم خیس و بارانی است نمی دانم چرا در قلب من پاییز طولانی است میروی و من فقط نگاهت میکنم تعجب نکن که چرا گریه نمیکنم بی تو، یک عمر فرصت برای گریستن دارم اما برای تماشای تو، همین یک لحظه باقی است و شاید همین یک لحظه اجازه زیستن در چشمان تو را داشته باشم کجا بــودی وقتی برات شکستـم یخ زده بود شـاخه گُل تو دستـــم کجــا بـودی وقتــی غریبــی و درد داشت مـن تنها رو دیوونه میـــکـرد کجــا بودی وقتی کنـار عکســـات شبا نشستم به هوای چشمـــات کجا بــودی ببینی مــن میســـوزم عیــن چشــات سیـاهه رنـگ روزم ســـرزنشــــای مردمـــو شنیـــدم هــر چــی که باورت نمیشه دیـدم کنـــایه هــاشونــو به جون خریدم نبــود ستــاره ام شبـا گریه چیـدم کجا بودی وقتی اشکــام میریخت خون جای گریه از چشام میـریخت کجـــا بودی وقتـــی آبـــروم مـــرد امــا به خـاطر چشات قسم خـورد کجـــا بودی وقتی که پرپر شـــدم سوختم و از غمت خاکستر شدم خنده واسه همیشه از لبـام رفت رسیدن از مرمر رویــاهـــــام رفت آه آه ، میشکندشب را شبی پرازستارهای چشمک زن دران الهه ای پیداست الهه ی سیاهی الهه ی سکوت الهه ی ایران و شرق بله شرق الهه ای پراز جذب وفر وشکوه راستی الهه کیست؟چیست؟ الهه معبودی بعد از خدا با ارامشی تمام لمحه های آجل را بهجت میبخشد الهه ای گرانسنگ در بین خوارها وخارهای اضغاث گلفشانی میکند صفیرش بردل شب که نزار است در پیش او فروغ و اخگر است اری او الهه ی شرق است آه ای الهه ی شرقی در وجود هرکس رازی بزرگ نهان است داستانی راهی بیراهه ای طرح افکندن این راز - - راز من و تو راز زندگی- پاداش بزرگ تلاشی پر حاصل است دروغ مثل برف است که هر چه آنرا بغلتانند بزرگتر می شود تمام افکار خود را روی کاری که دارید انجام می دهید متمرکز کنید. پرتوهای خورشید تا متمرکز نشوند نمی سوزانند چیزی که زن دارد و مرد را تسخیر می کند ، مهربانی اوست ، نه سیمای زیبایش هر چه قفس تنگ تر باشد، آزادی شیرین تر خواهد بود هرگاه در اوج قدرت بودی به حباب فکر کن
از زندگی لذت ببر چون آخر جاده زندگی یه تابلو هست که روش نوشته دور زدن ممنوع زندگی مثل بازی حکمه!! مهم نیست که دست خوبی نداری مهم اینه که یار خوبی داشته باشی؛ اینطوری شاید حتی بتونی بازی باخته رو ببری زندگی صحنه ی یکتای هنرمندی ماست، هر کسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود، صحنه پیوسته به جاست، خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد آسمان می بارد, گل می میرد, تو نه آسمان باش نه گل, زمین باش تا آسمان بر تو ببارد و گل در تو بروید بارون نباش که با التماس خودت رو به شیشه بکوبی ... ابر باش که همه منت باریدن تو رو بکشن در صفحه شطرنج زندگی همه ی مهره های من مات مهربانی تو شدند و من قلبم را به تو باختم محبت مثل یک سکه میمونه که اگه بیفته تو قلک قلب دیگه نمیشه درش اورد اگرم بخوای درش بیاری باید اونو بشکنی خدایا من اگر بد کنم تورا بنده دیگر بسیار است تو اگر با من مدارا نکنی مرا خدایی دیگر کجاست؟؟؟؟
اما چه رنجی است لذت ها را تنها بردن و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن و چه بدبختی آزاردهنده ای است تنها خوشبخت بودن! در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است. وقتی کبوتری شروع به معاشرت با کلاغها می کند پرهایش سفید می ماند، ولی قلبش سیاه میشود. دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست اسراف محبت است. دل های بزرگ و احساس های بلند، عشق های زیبا و پرشکوه می آفرینند. اما چه رنجی است لذت ها را تنها بردن و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن و چه بدبختی آزاردهنده ای است تنها خوشبخت بودن! در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است اکنون تو با مرگ رفته ای و من اینجا تنها به این امید دم میزنم که با هر نفس گامی به تو نزدیک تر میشوم . این زندگی من است.اگر قادر نیستی خود را بالا ببری همانند سیب باش تا با افتادنت اندیشهای را بالا ببری. (لطف کنین نظر بدین) امروز سکوت مرگبار دوری جیغ کنان آواز سر می دهد امروز لذت تلخ جدایی ها به کام من و توست امروز دستانم در حسرت دستانت در تاریکی ها هوا را چنگ می زند اما می دانم... فردا روز دیگریست... فردا آواز بلبلان بانگ بیداریمان می شود و شهد عشق گوارای وجودمان فردا دیگر دستی تنها نیست و چشمان منتظرم به دیدارت متبرک می شوند و بوی عطر گل سرخ در هوا جاریست در زندگی در عشق ... هر گاه لبانت را به نفسی می گشایی از شوق آواز صدایت... بی قرار... نفسم را حبس می کن و آنگاه که لبانت را به دمی می بندی پریشان با خود می گویم: آه...چه آرزوی محالی... خاطرات خوش دیروز امید زندگی فردایمان می شود آری من و تو زنده ایم به نفس آن روزها به شوق فردا به پایانی زیبا
![]()
| Design By : RoozGozar.com |
